سفری به ممالک شمالی کشور !!!!!!!!!!!
پیش نوشت : مردی کویری با باران محبتها میرود . خاتمی قهرمان نیست . هست ؟ او مردی از کویر است و باران نیازموده ! وقتی آزمونمان داد که بارانی بر کویر ساطر بود . باران ؟ کویر ؟

------------------------------------------------------------------------------------------------

میتوان کاری کرد ؟ نوشی جان . میشود درکت کرد ؟ میشود آیا ؟
نوشی جان همدردی مرا بپذیر گر چه احساسم احساس تو نمیتواند باشد . گرچه من زن نیستم . گرچه من دردت را میفهمم ولی لمس نمیکنم . گرچه من فرزند دارم و از دست دادنش را باور نمیکنم . که اگر باور کنم باور کن دیوانه میشوم . اینجوری دارم بهت دلداری میدم ؟ اگر کاری از دست من ساخته باشد بی دریغ انجام خواهم داد . گر چه کاری از دستم ساخته نیست .اگر هست بگویید . آی بگویید غیر این چند سطر غیر ازین ابرازهمدردی! کاری از دستم می آید آیا؟ شما راهنمائیم کنید .آی دیگران ٬ چه کنیم که جوجه های نوشی در آغوش گرم مادرشان آرام باشند ؟ چه باید کرد ؟ البته دعا هم کاریست !
-------------------------------------------------------------------------------------------------------
فکر مسافرت داشتیم . خب تابستونه و بچه ها خسته از درس خوندن نیاز روحی روانی دارن به این مساله . نمیدونستیم کی و کجا این کارعملی خواهد . چن شب قبلش اتفاقی و واقعا ناباورانه تماسی خیلی ساده با سعید عزیز داشتم " گیلیران " . اتفاقا از دهنمون پرید که شاید یک سفر شمال داشته باشیم خانوادگی و اگه از لاهیجان عبوری کردیم دوس داریم از این دنیای مجازی پوست انداخته و شمایل طبیعیمون رو به همدیگه نشون بدیم . خدا کار مون رو راست و ریس کرد و در عرض چند ساعت تصمیم به مسافرت گرفتیم آنهم به ممالک شمالی کشور ! از اهر که راه افتادیم شب اول رو در بندر انزلی موندیم . آنشب کاش یکی بود که بچه کوهستان را در هوای شرجی شمال میچلوند تا بشکه یا نیم بشکه ای عرق ازش جم میکرد . عرق عرض کردم ؟ قصد وغرضی در کار نیس بخدا !
اونشب خیلی خوش گذشت فقط زیادی عرق میکردیم و تا صبح چندین بار بلند شدیم و دیدیم اهل و عیال زودتر از ما بلندند . نصف شبی دنبال پیف پاف رفتیم ! آخه غیر از عرق خوری ! اٍ ببخشید عرق ریزی ، سوسکت و موشکت و پشکت فراوون بود . آن یکی میرفت توی تنبانمان و آن یکی توی آشپزخونه ظرفها رو بهم میریخت و آن یکی مثل موشک هوا بزمین و با صدای سوزدار خمپاره به همه جای بدنت حمله میکرد و نیشت میزد . قلنبه نشه . منظور از پشکت همون پشه است. بالاخره فک کنم یکی دو ساعتی خوابیدیم . البته فک کنم اینجوری باشه .
خلاصه ظهرش راه افتادیم طرف لاهیجان . تماس گرفتیم با سعید جون که دوس داریم شما رو سر کوچه یا چهار راه ببینیم و گذری بریم چالوس . توی چالوس فامیل داریم آخه . شما که خبر ندارین .
آقا سعید هم قبول کردن و ظهر آنروز خودمان را در جمع خانواده محترم لاهیجی و سر سفره پر نعمتشان دیدیم . از میرزا قاسمی مشهور بگیر و باقالی قاتق و قورمه سبزی و برنج و کباب و سالاد و و و . ای بابا مگه قرار نبود ما همدیگرو سر چارراه ببینیم . عجب کلکی یه این سعید . گویا برا بعد از ظهرمون هم برنامه گذاشته بوده که ما خبر نداشتیم . لونک و چمخاله ووو . ای بابا مگه ما سر چارراه قرار نذاشته بودیم . عجب پسری یه این سعید.
با یک خانواده کاملا فرهنگی و فرهنگدوست و مهمان نواز .
ما چندین بار توی شمال مهمانپذیر رفته بودیم ! اما اینجا یک هتل پنج ستاره مهمان نواز بود . مجبور به ماندن شب هم شدیم و لطف بی دریغشان شامل حالمان بودهمچنان .
حالا ما اینو گفتیم فردا راه نیفتین برین اونجا که اهری گفته عجب پسرماهی یه این سعیدآ
فردا را بطرف چالوس رفتیم و نوشهر و تا عصری در دریای آنجا شنا میفرمودیم با بنده زاده که یکهو یک جسد آب پس زده اطرافمان نمایان شد و ما فریاد کشان نجات غریق را صدا کردیم و خودمان را از آب بیرون کشیدیم . گفتن ایشون دیروز غرق شده بودن و امروز ( شانس را داشته باشین ) درست از بغل دست بنده توسط آب محترم خزر بیرون زده شده بودن . البته همه بیرون آمدن و ما هنوز در فکر خوردن آبهای دریای خزریم ، که چگونه با بنده زاده از اینکه آب توی دهنمون می رفت حال میکردیم . شما که آب جسد نخوردین که ؟ یه کم تلخ مزه است . باور کنین
دیگر از خیر چالوس هم گذشتیم وقت اذان وارد جاده چالوس- کرج شدیم که کاش نمیشدیم . آقا ما قبلا این مسیر رو با رانندگی کسای دیگر و آنهم در روز روشن رفت آمد داشتیم ولی شبشو هرگز، اونم با رانندگی خودم . پیچ بود در پیچ . گوز پیچمان کرد اون بالا هم مه بود و مه و رانندگانی با رعایت همه اصول رانندگی و قوانینش ! با هزار سلام و صلوات و فحش و بد و بیراه به خودمون رسیدیم به کرج . وقت اذان راه افتادیم و ساعت نیم بامداد رسیدیم . جایتان خالی این یکی که خیلی خوش گذشت . همسر بنده همه پولهای ریز و درشت توی ماشین رو صدقه سر فرمودن تا که رسیدیم کرج . دود بود و گرما در آن وقت شب . ماشین بود و داد و بیداد مردم . تصمیم گرفتیم در بریم . در بریما . آقا بدون شام و توام با خستگی راه و مشاهده جسد پف کرده مسیر اتوبان تهران قزوین را رانیدیم .
چون خسته بودیم تصمیم گرفتیم از وسط اتوبان برویم تا هم مزاحم آنهائیکه میخواهند سبقت بگیرن نباشیم و هم مزاحم آنهائیکه آرام میخواهن طی طریق کنن نباشیم . یادمون نبود اینجا کجاس ! آقا اتوبوسهای مملکت میچسبدند پشت ماشینمون و بوق میزدن ! بوق بود ؟ کرنا ؟ یا شاید بوق قطار هم بود . نمیدونم شاید شیپور صور اسرافیل هم بود که ما را هی از خواب بیدارمان میکرد ! گفتیم چکنیم ؟ هوش سرشارم گفت : پسر جان بزن مسیر کامیونها و آرام آرام مسیرت رو برو . چنین کردیم که حدودای 20 کیلومتر بعد از کرج یک پژو 206 " عین خودمون " با مسافرینی سرتق و ... بغل دستمون ظاهر شد و خیلی محکم داد زد . آقا آبروی ماشینو نبر ! نمیتونی برونی برو ژیان بخر ! و پاشو روی پدال گاز گذاشت و سریع از چشمها دور شد . یا گم و گور شد . حرف اون پسر بچه ریش فلانی و خط ریش فلانی روغن به سر مالیده و زیر ابرو گرفته و ... را تا رسیدن به زنجان داشتم مز مزه میکردم . تصمیم گرفتیم در زنجان بخوابیم و چنین کردیم . عجب هوای مشدی داره این زنجان در سوز تابستون . صبح فریز شده بودیم داخل چادرمون .
این بود انشای تابستان امسال را چگونه گذرانده اید . چون خسته راهم میروم بخوابم . میدونم یهو فیتیله پایین اومد میدونم . شب خوش .
راستی چون هنوز نتونستیم سایت خوش اقبالمون رو راه بندازیم و ترسیدیم این مطلبمون تاریخ گذشته بشه تصمیم گرفتیم مجانا و در همینجا خدمت برسیم . تا چه پیش آید .
